کمی حرف...
جا خورده ام نمیدانم واقعیت تویی یا من؟! هنوز هم میخواهم به یادت بیاورم اما سالهاست که این دل بریده ...ساکت است. سیدعلی صالحی مزاج من در جمله نویسی عاشقانه سرد است درست دست و دلم به پوست تو در سطر بعد نمیرود است درست اما چقدر مییو مییو به فتح تو آمدم نفهمیدي؟ چقدردر تنهایی اهل خوابیدن با کلمه هایت بودم/ اما مثل سطرهاي اول همین متن/ زیر پوستم دوست دختر خوبی براي دستهایم نبودي نیستی! سلام میخواستم خیلی چیزها برایت تعریف کنم نیستی اما بعداز این بخوان دلم برایت تنگ شده نیستی و مدام دلم هوایت را میکند نمی دانم وقتی باشی هم همینطور خواهم بود نمیدانم میدانی من خیلی چیزها را نمی دانم تو را خودم را احساسم را احساست را هیچ کدام را نمیدانم از احساسم به تو میترسم از اینکه اکنون دوستت بدارم وفردا... تقصیر خودت است از بس که نیستی! دیگر حتی نمیتوانم به خاطر بیاورمت مانند برگه ای که هزاران بارورق خورده وحالا دیگر نایی برای ماندن ندارد. میخواهم بخوابم ولی خیالت امان نمی دهد چشمانت را خوب به خاطر دارم خنده هایت را گفته بودم؟ آرامبخش تلخی هایم است طنینش خوب در گوشم می پیچد با این همه میترسم میترسم که اشتباه کنم نه برای خودم برای تو برای تو که فکر کنی دوستت می دارم وشاید فکر کنی چیزی بیش از اینها!! اما این نیست! و تو اشتباه میکنی اشتباه تو منم! کتاب های ارسالی هم برگشت خورد با شرمندگی تمام به جنگل رفتم به درخت های بریده گفتم: ببخشید خیلی معذرت می خواهم نمی دانستم این روزها مردم به درخت بیشتر از شعر احتیاج دارند! نگفته,گذشته سردم می شود گاهی از تاریخ بدم می آید گاهی از اعداد! سرم هم درد می کند می خواهم عقربه ها را با چشمانم نگه دارم لامصب نمی شود این روزها گاهی آب می شوم گاهی تَرَک تــــَــرَکـــــــ میخورم بیشتر! درد میکشــــــم انگار اعداد از لای گوشتهایم دارد می زند بیرون. صدایم در نمی آید میخواهم آب شوم اما مهم نیست انگار ثانیه ثانیه سردم میشود ورق ورق تَرَکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ... اکنون میخواهم آن را با خودبه گـــــــور ببری فاتحه اش با من! به نور به صدا به رنگ به... وکسیکه مرا پشت این صفحه میکِشــــــــــــــــــــــــد.


